.

رفتیم رفتیم،نشستیم ،شکستیم فرو ریختیم و از هم پاشیدیم .فتادیم ، ایستادیم ،دویدیم ، شکفتیم ، پرپرشدیم.

ببغض بغض باریدیم  و بهار بهار تازه شدیم آسمان آسمان ستاره باران شدیم.

و حال پراز ستاره ایم ؛پراز ترنم باران پراز شبنم که برگ گلی را روح بخشد پراز اشک و لبخند،پراز یاس و اقاقیا پراز التهاب، پر از گام و پراز فریاد...

فریاد از این که مسافریم .من آمنه یک همسفر به همراه همسرم،  مسافر علی  ، چند صباحی جا ماندیم  از هر نفرت و محبتی  دور ماندیم  ؛در هیچ لحظه ای نبودیم و هر آن به خود واگذاشته شدیم متعلق به هیچ زمان و مکانی نبودیم و به هیچ قبیله ای نسبت نداشتیم .به هیچ زیبایی، شبیه نبودیم و لهجه ی هیچ کس برایمان دگر ،شیرین و آشنا نبود و تنها در یک دایره و یک دور باطل محکوم به حرکت بودیم دایره ای شیشه ای به نام اعتیاد که در هر نفس و با هر قدم آواری از خشم و ترس  بر سرمان فرو می ریخت.

 مسافرم معجزه ای است که فریادش می زنم ، چرا که چشم اعتیاد را کور و پایش را لنگ کرد و برای همیشه پرونده اش را با هرنوع ماده مخدر بست .

ایشان به روش  تدریجی، مصرف ماده مخدر خود را کم و به صفر رساند و درمان شد  و همه ی این ها به لطف خداوند قهار و مهربان و بنیان کنگره 60 ،مهندس حسین دژاکام و کمک راهنمایان گرامی مان که در همین مسیر درمان شده اند صورت پذیرفت.

و امروز هردو به عنوان خدمتگزار و راهنما فرصت حضور داریم و به انسان های دردمند که در اعتیاد غوطه ورند و هیچ راه خلاصی ندارند، کمک می نماییم .

  غبار غفلت از چشمانمان زدوده شده است از این رو فریاد برمی آوریم و برای انجام این عمل عظیم خدا راشکر می گوییم و یاریگر دستان پراز التهاب اما سبز و چشمان همیشه تب دار و منتظرتان خواهیم بود.

برای ما "معجزه " شد برای شما هم  که در اعتیاد غوطه ور هستید ،درمان و اعجاز در بند بند و رج رج زندگی تان اتفاق خواهد افتاد مشروط بر این که خود را طلب کنید و از هیچ تلاشی فروگذار نباشید و و از حق و صبر پیروی کنید.

با احترام آمنه و علی ضیائی

یا حق.

 

 

مادرم همیشه از من می‌پرسید: مهمترین عضو بدنت چیست؟

طی سال‌های متمادی، با توجه به دیدگاه و شناختی که از دنیای پیرامونم کسب می‌کردم، پاسخی را حدس می‌زدم و با خودم فکر می‌کردم که باید پاسخ صحیح باشدوقتی کوچکتر بودم، با خودم فکر کردم که صدا و اصوات برای ما انسان‌ها بسیار اهمیت دارند، بنابراین در پاسخ سوال مادرم می‌گفتم: مادر، گوش‌هایم.

او گفت: نه، خیلی از مردم ناشنوا هستند. اما تو در این مورد باز هم فکر کن، چون من باز هم از تو سوال خواهم کرد.

چندین سال سپری شد تا او بار دیگر سوالش را تکرار کند. من که بارها در این مورد فکر کرده بودم، به نظر خودم، پاسخ صحیح را در ذهن داشتم. برای همین، در پاسخش گفتم: مادر، قدرت بینایی برای هر انسانی بسیار اهمیت دارد. پس فکر می‌کنم چشم‌ها مهمترین عضو بدن هستند.

او نگاهی به من انداخت و گفت: تو خیلی چیزها یاد گرفته‌ای، اما پاسخ صحیح این نیست، چرا که خیلی از آدم‌ها نابینا هستند.

من که مات و مبهوت مانده بودم، برای یافتن پاسخ صحیح به تکاپو افتادم.

چند سال دیگر هم سپری شدمادرم بارها و بارها این سوال را تکرار کرد و هر بار پس از شنیدن جوابم می‌گفت: نه، این نیست. اما تو با گذشت هر سال عاقلتر می‌شوی، پسرم.

سال قبل پدر بزرگم از دنیا رفت. همه غمگین و دل‌شکسته شدندهمه در غم از دست رفتنش گریستند، حتی پدرم گریه می‌کرد. من آن روز به خصوص را به یاد می‌آورم که برای دومین بار در زندگی‌ام، گریه پدرم را دیدم.

وقتی نوبت آخرین وداع با پدر بزرگ رسید، مادرم نگاهی به من انداخت و پرسید:

عزیزم، آیا تا به حال دریافته‌ای که مهمترین عضو بدن چیست؟

از طرح سوالی، آن هم در چنان لحظاتی، بهت زده شدم. همیشه با خودم فکر می‌کردم که این، یک بازی بین ما است. او سردرگمی را در چهره‌ام تشخیص داد و گفت: این سوال خیلی مهم است. پاسخ آن به تو نشان می‌دهد که آیا یک زندگی واقعی داشته‌ای یا نهبرای هر عضوی که قبلاً در پاسخ من گفتی، جواب دادم که غلط است و برایشان یک نمونه هم به عنوان دلیل آوردم.اما امروز، روزی است که لازم است این درس زندگی را بیاموزی.

او نگاهی به من انداخت که تنها از عهده یک مادر بر می‌آید. من نیز به چشمان پر از اشکش چشم دوخته بودم. او گفت: عزیزم، مهم ترین عضو بدنت، شانه‌هایت هستند.

پرسیدم: به خاطر اینکه سرم را نگه می‌دارند؟

جواب داد: نه، از این جهت که تو می‌توانی سر یک دوست یا یک عزیز را، در حالی که او گریه می‌کند، روی آن نگه داریعزیزم، گاهی اوقات در زندگی همه ما انسان‌ها، لحظاتی فرا می‌رسد که به شانه‌ای برای گریستن نیاز پیدا می‌کنیم. من دعا می‌کنم که تو به حد کافی عشق و دوستانی
داشته باشی، که در وقت لازم، سرت را روی شانه‌هایشان بگذاری و گریه کنی.

از آن به بعد، دانستم که مهمترین عضو بدن انسان، یک عضو خودخواه نیست. بلکه عضو دلسوزی برای خالی شدن دردهای دیگران بر روی خودش است.

منبع : نت

 

نوشتن این وادی لازمه اش به کار بری مؤلفه های صور پنهان است که مهمترین آن عقل می باشد.

 

برای چه من باید "عقل" را بشناسم و اهمیت آن را بدانم و به کار برم؟

از این سؤال به علت آفرینش و هدف خلقت انسان می رسم؛فرشتگان به انسان سجده کردند چرا که او از قوه ی تعقل و اختیار برخوردار بود،فرشته ای که گناه نمی کرد در مقابل انسانی که قابلیت شدن داشت(گناه کار شدن،لغزش کردن ،به اعماق تاریکی رفتن، و به تکامل رسیدن)سجده کرد.

 

بله انسان قرار است به تکامل برسد و هدف از آفرینش همین است.همان طور که می دانیم انسان دانا گناه نمی کند،هر انسان بر اساس دانایی و نادانی جایگاهش مشخص می گردد.اگر چه بهره وری از حس و عقل نیز جایگاه را مشخص می کند امّا در اصل نفس است که تعیین می کند از چه کیفیت و جه وضعیتی برخوردار باشیم و به کجا برویم و از چه حالی برخوردار باشیم.همه ی این مفاهیم مرا و ذهن مرا مشغول می سازد و به این فکر می رساند که انسان چه موجود پیچیده ای است ،امّا این دلیل بر ناشناخته ماندن او نیست.چنان چه من ندانم و پیوند و رابطه ی این مفاهیم؛عقل نفس روح،حس،دانایی و... را درک نکنم پس چه کسی می تواند ندای درونی من و خویش ِخویشتن مرا معنا ببخشد و مرا به تکامل رساند؟!

صحبت از فرشته ای شدکه گناه نمی کند ،در نظر بگیرید اگر این فرشته با همین شرایط فرصت تکامل داشت آیا او که توانایی گناه ندارد هنری  کرده است و ارزشی دارد؟آیا زیبایی انسان به این نیست که ببیند و فرصت دگرگون شدن داشته باشد و متفاوت بودن را بتواند تجربه کند و امکان لغزش داشته باشد امّا بتواند بر نفس خود کنترل داشته باشد و در مسایل مختلف کلیه امور و اختیار را خود به عهده گیرد(فرمان عقل داشتن) و خود تعیین کننده باشد.برای همین است که به زمین آمده ایم؛تا بتوانیم از پایین ترین نقطه  و از دل تاریکی به بالاترین نقطه برسیم.این که ما بدانیم چه موقع کاری را که باعث دور ماندن از اصلمان می شود انجام ندهیم و چه موقع کاری را که ما را به خود واقعی مان نزدیک می سازد؛همان بالاترین نقطه  انجام دهیم،این همان کون فیکون یا"شو شود" است که ذره ذره در ما صورت می گیرد.اما چه طور؟

همه ی مابه نوعی تاریکی را تجربه کره ایم و تجربه می کنیم چرا که از دل همین تاریکی است که به نور می رسیم؛تاریکی تمنّایی می شود برای رهایی از آن.در تاریکی است که رنج و درد باعث فهم و ادراک بیشتر من می شود و این زمان است که می توانم رویم را به سمت نور نمایم و ذره ذره از آن خارج شوم منوط به آن که بخواهم و خود را طلب کنم. و ذره ذره از نعمت عقل بهره بیشتری برم.و زمانی که من از تاریکی خارج شوم حواس من که بسته بود تازه باز می شود و من به کمک این حواس از آموزش های بیشتری بهره می برم؛با چشم خود مسائل  را بهترمی بینم و با گوش خود بهتر می شنوم و با حواس خود بهتر درک می نمایم.و با آموزش های بیشتر به جایی می رسم که می دانم چه چیز را ببینم و چه چیز را نبینم ،چه چیز را بشنوم و چه چیز را نشنوم چه چیز را...و در نتیجه به دانایی و قوه ی تشخیص بالاتری می رسم و این مرا برای تربیت نفس رهنمون می کند.هر چه فرد داناتر باشد بهتر تشخیص می دهد که نفسش در چه مرحله ای است و می داند که کدام خواسته با توجّه به شرایط و موقعیت فعلی اش باید اجابت شود و این جاست که "عقل" قوت می گیرد و مسیرش را پیدا می کند و فرمان هایی را که عقلانی است صادر می کند  و حال، تعیین کننده و راهبر"عقل" است که به آن فرصت داده ایم فرمان را به دست گیرد.

خواست>خروج از تاریکی>آموزش> دانایی بیشتر>نفس مطمئن تر>به فرمان عقل نزدیک تر

البته در رسیدن به دانایی، تفکر و تجربه همراه آموزش ،نقش بسیاری دارند.

لذا تصور می کنم سنگ محک ما برای این که بدانیم چه قدر به فرمان عقل نزدیک و یا از آن دوریم این می تواند باشد که ببینیم چه قدر به حال خوش نزدیک تر و چه قدر در صراط مستقیم و آرامش هستیم،چه قدر می توانیم از نعمت هایی که خداوند داده برای رشد خود و خدمت و کمک به دیگری و رشد او استفاده نماییم و چه قدر زندگی ِ با اصول و با کیفیتی داریم در یک کلام چه قدر به" انسانیت" نزدیک شده ایم.

 

ناگفته نماند که دوری از ضد ارزش ها و تزکیه و پالایش ِ حس که موجب انتقال درست اطلاعات به عقل می شود کمک شایانی به دانایی و در نهایت پاسخ به خواسته های معقول نفس و رسیدن به فرمان عقل می کند.با تزکیه و دانایی در هستی جاری می شویم و با قلبی پاک این فرامین و آموزش ها را به خدمت می گذاریم.برای همین  است که اندیشمندان گفته اند:

با عقلت خودت را اداره کن و با قلبت دیگران را/

با تکیه بر صحبت های قبلی باز هم رسیدیم به" آموزش و خدمت" دو رکن اساسی در کنگره 60 که هر آن چه هست در این فاصله ی بین عقل و عشق و به بیانی آموزش تا خدمت اتفاق می افتد.شاید باید سکوت کرد و به آن گوش فرا داد و کامل دید ،حس کرد، دریافت و ادراک نمود، حفظ کرد،آن گاه با عشق حــــرکت کرد و خدمت نمود به تمام هستی.این می تواند راز خلقت انسان همان تکامل باشد...این همان رسیدن به نقطه ای روشن و ثابت در قله ای (به نظر من منتهای وجود خویش)است که به آرامی در مسیر آن قدم نهاده و بعد از نقطه ای به نقطه ی دیگر خواهیم رفت.

"منتظر چیزی نمان ،همه ی آن چه که نیاز داری قبلاً به تو داده شده است."

نوشته همسفر آمنه ضیایی

 

گفتگو با مسافری که 6 بار سابقه سم زدایی دارد ...

 

با سلام خدمت  شما آقا مرتضی لطفا آخرین آنتی ایکس ومدت مصرف خودرابگویید؟

سلام مرتضی هستم یک مسافر. مدت تخریب 17سال،آنتی ایکسهای مصرفی در طول مدت تخریب حشیش،شیره،تریاک،شیشه وآخرین آنتی ایکس هم قبل از ورود به کنگره شیره وشیشه بوده است. درحال حاضر 14 ماه است که درمانم را زیر نظر آقای علی ضیایی آغازکرده ام عضو نمایندگی شهرک غرب هستم و در حال حاضر یک پله دیگر با رهایی فاصله دارم و روزانه 6 دهم سی سی داروی  اوتی مصرف می کنم .

 آشنایی شما با کنگره60ازچه طریقی ممکن شده است؟

همسر بنده قبل از اینکه من با کنگره آشنا شوم 6ماهی بود که به کنگره می آمد در آن مدت من شیشه مصرف می کردم و به حرفه هیچکس گوش نمیدادم وبعد ازگذشته مدتی با پیشنهاده همسرم به کنگره آمدم و در زمان مصرف شیشه جناب مهندس دژاکام با توصیه ومشورت به من وخانواده ام قرار شد به کمپ بروم(برایه ترک شیشه)وازآنجا که کمپ چاره ای برای درمان من نبود یک ماه از پاکی من نگذشته بود که دوباره مصرف مواد را شروع کردم وباز پس ازمدتی خسته شدم و برای امتحان هم که شده قدم به کنگره گذاشتم.

برای مطالعه کامل اینجـــــا کلیک کنید

 

این جلسه چهاردهمین جلسه از پانزدهمین دوره سری کارگاههای آموزشی نمایندگی استاد معین ویژه همسفران کنگره 60روز شنبه مورخ 12/10/94 به استادی خانم آمنه ضیائی,نگهبانی خانم زهراو دبیری خانم معصومهبا دستور جلسه "نقش خدمت و آموزش در رهایی"راس ساعت 13 شروع به کار نمود.

خلاصه سخنان استاد :

برای من آموزش از سفر اول آغاز شد. و درست موقعی که فهمیدم کجا آمده ام نخواستم دیگر حتی یک لحظه از حرکت بایستم و تا تونستم آموزش گرفتم و بعد با اجازه راهنمام شروع به خدمت کردم. دغدغه خیلی از همسفرها , خود مسافر ها هستند و حالمان بسته به او دارد, اگر او خوب باشد من خوبم اگر او بیاید من میایم و ... در حالی که ما هدف های والاتری در زندگی داریم.اساس انسان پا به خلقت میگذراد تا آموزش ببیند و تعالی پیدا کند,حتی رای رسیدن به محبت هم باید از آموزش رد شد. چیزی که در پیمودن 14 وادی ره توشه ی ماست ,آموزش هاست.دوستان سفر دومی میدانند که رهایی از مواد در پیمودن این تعالی مسئله ی کوچکی ست. باید به سفر اولی ها این نوید را بدم که شما تصور نکنید رها نمی شوید,گیر کرده اید یا این مسئله فقط مختص شماست.خیالتان راحت باشد که با آموزش  به خیلی جاها می شود رسید.راهنماهای ما اینجا مذکرن,یعنی برای تذکر و یاد آوری ما به خودمون اینجا اند.وظیفه ی همه ی ماست که آموزش هارو بگیریم. جمله ی معروفی هست که میگوید:"فرصت ها همیشه هستند,ماییم که باید متوجه آنها باشیم." و تا میتوانید از خودتان سبقت بگیرید. و یک مسئله ی دیگر اینکه بعضی ها اجازه ی آموزش ندارند. یعنی خودشان این فرصت را از خودشان گرفته اند. با افکار بیهوده و توجه به مسائل بیهوده و خارج از درون خود. در حالی که ما وقتی می آییم اینجا باید ظرفمون خالی باشد. و قتی که اینجا در کنگره و در تمام شعب همه دست در دست هم داده اند تا فقط یک نفر رها شود,ما چرا باید با افکار بیهوده خود را آزار بدهیم؟! تا عمق تاریکی ها رفتن مهم نیست,دل به تاریکیها ندادن مهم است. پس با فکری باز و ظرفی خالی باید اینجا بنشینیم و با جان دل آموزش هارا گوش بدهیم. من خودم جزء همسفرانی بودم که نسبت به سنم تاریکیهای فراوانی رو دیده بودم و واقعا مردانه ایستادم تا مسافرهایم رها شدند و تنها چیزی که دست مرا گرفت آموزش های کنگره بود. مطمئن باشید کسی که پا روی جهل و منیتش میگذاره حتما موفق میشود. من خودم منیت فراوان داشتم و لی کاملا خورد شدم و از اول ساخته شدم. من وقتی وارد سفر دوم شدم کاملا ساختار دیگری از من ساخته شده بود. پس تا خوب آموزش نبینیم نمیتوانیم حرکت کنیم.

حضرت حافظ می فرمایند : " میان عاشق و معشوق هیچ حجابی نیست              حجاب تویی از میان برخیز"

امیدوارم صحبت های امروز من تلنگری برای بعضی ها بوده باشد تا حرکتشون را آغاز کنند.و عرض آخرم اینست که دوستان سفر اولی نگرانی به دل راه ندهند,مت همگی اینجا برای همدیگر هستیم.

و خدمت را فراموش نکنیم و مهم بدانیم,چون در خدمت آموزش ها تکمیل میشود و ما از انرژی جمع حال بهتری خواهیم داشت. هر خدمتی هیچ فرقی ندارد,حتی مشارکت کردن در جلسات.من در حال حاضر در نمایندگی شهرک غرب مرزبانم و این خدمت مانع لژیون زدن من شده اما حتما خیری و دلیل هست که من باید این جایگاه رابگذرونم.

امیدوار هستم مطلب را خیلی خوب رسانده باشم و امیدوارم همه اتان خیلی خوب به آموزش ها ادامه دهید و خدمت کنید ,چون آموزش و خدمت ضامن رشد و بقای شماست.

همچنین در آخر جلسه انتخابات برای نگهبانی جلسه بین خانم زهرا و خانم فاطمه انجام شد و با رای اکثریت خانم فاطمه برای دوره بعدی نگهبانی جلسات روز شنبه همسفران انتخاب شدند

 

یک شب پای صحبت زنانی که پارک‌ها را به کمپ اعتیاد ترجیح می‌دهند

دختری با سابقه 102  بار ترک اعتیاد !!!

ساعت از ١٠ شب گذشته و باران می‌بارد. قرار نبوده که دور این میز نشسته باشیم. کاملا اتفاقی پشت این میز نشسته‌ام و میوه‌ها را قطعه قطعه می‌کنم و در بشقاب‌های چینی می‌چینم و جلویشان می‌گذارم. صندلی‌ها پلاستیکی است و دو میز به نظم چیده شده. زن‌ها یکی‌درمیان پشت میز نشسته‌اند و به صدای باران گوش می‌کنند. صدای بازی کودک چهار ماهه جمیله که مهربانو نام دارد هم، به گوش می‌رسد. مهربانو در خیابان به دنیا آمده و حالا بین این همه زن که هرکدام دوره‌های پاکی‌شان را چوب‌خط می‌کشند، زندگی می‌کند.

یکی از زن‌ها می‌گوید: «نمی‌دانم واقعا فرقی بین ما و مادرشان می‌گذارد یا نه. اما حس می‌کنیم در آغوش هرکدام از ما امنیت دارد». روروکی که مهربانو در آن سوار است‌، تروتمیز و نو به‌نظر می‌رسد. لباس‌هایش هم مناسب است. لباس‌های زنان هم مناسب به‌نظر می‌رسد. از هرسنی بین آن‌ها می‌بینم. از ٨٠ سال تا ١٧ سال. به گفته خودشان خیالشان از جایی که حالا در آن هستند، راحت است و همین ممکن است مدت پاک‌بودنشان را به ابد برساند ...



آنها می‌گویند از دیوار بیزارند. از درهای بسته می‌ترسند و شلترها و گرم‌خانه‌ها و کمپ‌های شهرداری را دوست ندارند. قرار است دلیل شکست‌خوردن چندین باره طرح‌های شهرداری را از زبان زنانی بشنوم که خود بارها این طرح‌ها را تجربه کرده‌اند. لادن یکی از آن‌هاست. در ازای قول‌گرفتن پیداکرد نوه‌اش علیرضا، قول می‌دهد که حرف بزند. عصازنان به سالن آمده و کنارم می‌نشیند. سیگارش را در زیرسیگاری خاموش می‌کند. صورتی سبزه و با ابهت دارد و باوجود دندان‌های خراب و چشم‌های کم‌سو می‌شود رد کهنه زیبایی‌اش را پیدا کرد.

سینه‌اش را صاف می‌کند و می‌گوید: «لادن هستم، یک معتاد. حدود ٢١ سال کارتن‌خواب پارک دروازه غار و حقانی بودم. در این ٢١ سال، شاید هرروز، شاید یک‌روزدرمیان، مأموران می‌آمدند، وسایلمان را آتش می‌زدند. خیلی اذیت می‌شدیم. یعنی زنان کارتن‌خواب زندگی نکردند ...».

لادن هنوز هم بغض می‌کند ... یعنی بااینکه رنج‌کشیدن بخش جدانشدنی زندگی اوست؛ اما با یادآوری این رنج هرروزه می‌تواند باز هم گریه کند. او از شش‌سالگی معتاد بوده و هر جور مخدری را مصرف کرده، حالا دوسال است که پاک است و در آستانه ٦٤ سالگی زندگی‌اش ساده‌تر می‌گذرد. او قصه‌اش را این‌طور ادامه می‌دهد: «ما را هر روز می‌گرفتند و می‌بردند گداخانه لویزان و روی کاشی‌های سرد می‌نشاندند. آدم‌های روانی، سالمندان، کسانی که نمی‌توانستند ادرار و مدفوعشان را هم نگه دارند هم، در کنار ما بودند.

روزی چهار نخ سیگار سهمیه روزانه ما بود که اعتیاد ١٠-١٥ ساله داشتیم. من که لگنم شکسته بود و نمی‌توانستم کار خودم را انجام دهم؛ برای همین سهمیه سیگار هم مجبور بودم که پیرزن‌ها را پوشک کنم و یا به دستشویی ببرم و لگنشان را خالی کنم. در تمام این سال‌ها فقط در جنگ بودیم. من از بچگی معتاد بودم؛ اما تا ٤٠ سالگی کارتن‌خوابی نکرده بودم. بچه هم داشتم که مرد ...». لادن کمپ‌های زیادی را تجربه کرده، شفق، خاوران، اسلامشهر، لویزان و زندان ... او می‌گوید: «من ١٠٢ بار تجربه ترک دارم، یعنی ١٠٢ بار رفته‌ام گداخانه. زندان قصر شرف داشت به کمپ‌ها و گداخانه‌ها. زندان‌ها خیلی خوب بودند. هم دکتر بود، هم بهداشت بود، هم روابط‌مان دوستانه بود، همه هم‌درد بودیم. اما لویزان و گداخانه اصلا به درد ما نمی‌خورد. گداخانه آنجایی است که شهرداری می‌برد. همانجایی که یک روز می‌برند تا ترک کنید و بعد ٢١ روز ولت می‌کنند. صبح ولت می‌کنند و هنوز مهر آزادی روی دستت است و باز که به پارک بر‌می‌گشتی با لگد می‌بردند گداخانه».

 لادن می‌گوید تجهیزات این کمپ‌ها فقط در حدی بود که نمیریم. شپش جانمان را می‌گرفت و توهین هم به حد اعلای خود می‌رسید... این کمپ‌ها جای دربسته است و هواخوری ندارد. ما از در بسته بیزاریم، از دیوار بیزاریم. کسی باور نمی‌کند که اگر درها باز باشد و کسی واقعا بخواهد ما را ترک بدهد، ما فرار نمی‌کنیم. اما اینها فقط می‌خواهند ما را جمع کنند. ما آشغالیم که شهرداری وظیفه جمع‌آوری ما را برعهده دارد! آنقدر وضعیت یکی از این کمپ‌ها بد بود. همین کمپ‌هایی که تازگی‌ها زن‌های کارتن‌خواب را به آن‌جا برده‌اند که یکی از دوستانمان خودش را از پشت‌بام به پایین پرت کرده. یعنی ترجیح داده بمیرد اما آن‌جا زندگی نکند...».

نیره یکی دیگر از آن‌هاست. ٤٢ ساله و از ١٧ سالگی معتاد بوده. او در آستانه هفتمین ماه پاکی می‌گوید: یادم می‌آید وقتی در پارک حقانی بودم، خواهرم اصرار داشت به کمپ شفق بروم؛ اما آنقدر من را از فضای پارک شفق ترسانده بودند که ترجیح می‌دادم در پارک بمانم تا به کمپ بروم. آنجا انگار آدم‌ها را به قصد کشتن می‌بردند.

سمیه هم که ١٧ ساله است و پنج ماه است پاک است، از ١٣ سالگی که معتاد شده شش مرتبه تجربه ترک‌کردن و رفتن به کمپ دارد. او می‌گوید: «اگر قرار به کمپ‌رفتن بود، دیگر امکان نداشت پایم را در گداخانه بگذارم. من دنبال آینده می‌گردم. بعد از اینکه ٢١ روز سم زدایی کردم، توهین شنیدم، کسی فکر می‌کند سرانجام من چه خواهد شد؟ کمپ بومهن و رودهن بودم، کمپ بهشت کوچک بودم. 

لادن ادامه می‌دهد: کمپ شبیه مرخصی است. بعد از یک مدت که آب‌ها از آسیاب افتاد، دوباره ولت می‌کنند و باز هم جایی برای رفتن نداری.

آخرین کسی که می‌خواهد حرف بزند، شیرین است که هیچ دندانی ندارد و در جایی‌که این زن‌ها زندگی می‌کنند مسئول آشپزی است. از مچ دست تا آرنجش هم جای خودزنی‌های فراوان است. با اخم و غضب نگاهم می‌کند. می‌گوید: «من از دست شما زنده‌ها دوران آخر کارتن‌خوابیم را در بهشت‌زهرا می‌گذرانم. شاید مرده‌ها کاری برایم بکنند. الان افسردگی دارم، به خاطر قرص‌هایی که به بهانه ترک در کمپ‌ها به من دادند، ناراحتی اعصاب و افسردگی گرفتم. بیشتر از ٢٠ بار گداخانه و زندان و کمپ رفته‌ام. الان پنج‌ماه است پاکم و آشپزی و خیاطی می‌کنم. اما خودم و مردم را دوست ندارم. در کمپ‌ها با من کاری کردند که کسی را دوست ندارم. اگر کسی در حال افتادن باشد، هلش می‌دهم که بدتر بیفتد. اینها به‌خاطر قرص‌هایی است که خورده‌ام. من این جامعه را دوست ندارم. کارتن‌خواب‌ها دیوار‌ها را خوب می‌شناسند. خوب تشخیص می‌دهند کدام دیوار گرم‌تر است، کدام دیوار سردتر و برای همین از دیوار بیزارند و کمپ‌ها پر از دیوار است. مسئولان هم برای اینکه من به جامعه‌اش خسارت نزنم، به من خسارت می‌زدند. من یک گوشه خرابه‌اش می‌نشستم و با ناموس مردم کاری نداشتم؛ اما با من کاری کردند که دزدی کردم و پایم به زندان باز شد. حالا شش ماه است پاکم و اینجا زندگی می‌کنم. حالم بهتر است؛ اما مطمئنم اگر از اینجا بروم دوباره زندگی‌ام به همان روال بر می‌گردد...».

 بوی خیار و پرتقال در سالن می‌پیچید و صدای خنده مهربانو را می‌شنوم. مادرش می‌گوید این بچه لابه‌لای آشغال‌ها به دنیا آمده؛ اما حالا با افتخار می‌گویم چهار ماه است که پاک پاکم و یک لحظه کودکم را دست بهزیستی نمی‌دهم...».

  • عکسها تزئینی است.

 

 منبع : فرارو

 

این جهان بدون عشق ،جهانِ مرده ای ست .
و همواره ساعتی برای آدم ها فرا میرسد که از زندان، کار ،شهامت و ... خسته می شوند.
آن هنگام تنها تسلای وجود، عشق است که پناه می دهد

آلبرکامو

 

ثابت شده استعمال تنباکو از يک طرف سبب آسيب به قدرت باروري مردان مي‌شود از طرف ديگر اثر سوء بر روي عملکرد جنسي مرد دارد.دود سيگار و تنباکو سبب ايجاد نشت وريدي در آلت تناسلي مردان مي‌شود يعني بدترين نوع اختلال جنسي را ايجاد مي‌کند.

 برخلاف اعتقاد مردم مضرات قليان10 برابر سيگار است و تنباکو به هر شکلي که استفاده شود چه به شکل سيگار، پيپ و قليان عوارض سوء بسياري بر جاي مي‌گذارد.

 تا به حال بيش از 300 نوع ماده سمي در دود نيکوتين کشف شده است و عوارض سوء استعمال سيگار بر روي باروري مسئله شناخته شده‌اي است که هيچ جاي شک و بحثي در آن نيست. حال که قليان حدود 10 برابر بيش تر از سيگار سبب ورود دود مضر به ريه‌ها مي‌شود دقيقا مي‌توان گفت مضرات آن نيز به نسبت دود سيگار افزايش پيدا مي‌کند.

طي يک بررسي مشخص شده افرادي که به مدت پنج سال روزانه بيش از يک پاکت سيگار استعمال کرده‌اند کيفيت و کميت اسپرم اين افراد مختل مي‌شود. كميت اسپرم همان تعداد اسپرم است و کيفيت اسپرم حرکت و شکل طبيعي اسپرم است اما کيفيت اسپرم خيلي مهمتر از کميت اسپرم است چرا که برخلاف تصور مردم که تعداد اسپرم را مهم مي‌دانند وقتي تعداد اسپرم زياد باشد اما حرکت نداشته باشد به درد نمي‌خورد.»

بنابراين ثابت شده است که مصرف دود تنباکو از يک طرف سبب آسيب به قدرت باروري مردان مي‌شود از طرف ديگر نيز اثر سوء بر روي عملکرد جنسي مرد دارد.

براي اينکه مردان حالت نعوظ طبيعي داشته باشند بايد جريان خون آلت تناسلي آنها متناسب باشد. توضيحي که بايد براي خوانندگان محترم داشته باشم اين است که يک رگي خون را به آلت تناسلي مي‌رساند و چند رگ ديگر خون را از آلت تناسلي خارج مي‌کند. مرد براي اينکه حالت نعوظ طبيعي داشته باشد بايد هم جريان خون عروقي وي طبيعي باشد و هم جريان خون خروجي که وريدي است طبيعي باشد.»

 به عبارت ديگر خوني که وارد آلت تناسلي مي‌شود بايد در آنجا به دام افتد يعني بايد وريدها و سياهرگ‌ها بسته شوند و اين خون شرياني در آلت تناسلي بماند و سبب نعوظ در مرد شود.

 نوعي بيماري به نام «نشت وريدي» داريم که در اين بيماري مرد در بدست آوردن نعوظ و نگه داشتن آن مشکل دارد که بدترين نوع ناتواني جنسي در مردان است و تقريبا مي‌توان گفت هيچ نوع درماني ندارد

اين مقدمه براي اين بود که دود سيگار و تنباکو سبب ايجاد نشت وريدي در آلت تناسلي مردان مي‌شود يعني بدترين نوع اختلال جنسي را ايجاد مي‌کند.

 گاهي به بيماراني که  اختلالات جنسي دارند، توصيه مي‌شود روش زندگي ياlife styleخود را اصلاح کنند و اگر دچار اضافه وزن هستند حتما وزن خود را کاهش دهند، استعمال سيگار را قطع کنند، اگر چربي خون بالايي دارد چربي خون را کنترل کنند و اگر زندگي بدون تحرکي دارد ورزش کنند چرا که در بسياري از موارد همين که بيمار روش زندگي‌اش را تغيير مي‌دهد مشکلاتش حل مي‌شود.»

اخيرا طي يک بررسي مشخص شده است افرادي که مقادير زيادي دود تنباکو مثل قليان استفاده مي‌کنند دچار شکستگي در کروموزم‌هاي اسپرم‌ها مي‌شوند که اين مشکل سبب ايجاد يک نوع ناباروري مي‌شود و اگر احيانا مرد بتواند با روش‌هاي لقاح مصنوعي بچه‌دار شود اين مشکل به بچه‌هايش نيز منتقل مي‌شود.»

 ما يک سيگارکش فعال و يک نوع سيگارکش غيرفعال داريم. در اتاقي که مردي سيگار مي‌کشد يک سوم دود آن به بغل دستي‌اش مي‌رسد يعني اگر مردي سه تا سيگار بکشد اثرات سيگار در بغل دستي وي به مانند اين است که يکي از سه تا سيگار را بغل دستي وي کشيده است.

 در مکان‌هايي که قليان سرو مي‌کنند گاه مي‌بينيم که ده نفر در حال استعمال قليان هستند که نه تنها دود قليان خود را استنشاق مي‌کنند بلکه دود قليان اطرافيان را نيز استنشاق مي‌کنند اين مسئله در محيط‌هاي بسته حتي در منزل صدق مي‌کند بنابراين اگر خود فرد سيگاري نباشد اما اطرافيان وي سيگاري باشند مضرات سيگار به وي نيز مي‌رسد.

 

شیشه در مترو

 
همسفر .
 
 گذشت زمان بسیاری از پیوندها را در سایهء خود پنهان می کند،در این بین آنهایی که با محبت به قلبهای رنج دیده، دشواری ها را مبدل به شیرینی نموده اند،مشمول رحمت الهی شده اند که از نورشان در سایهء گذر زمان نمی مانند.
 
هفته همسفر پرشگون باد

همسفر عزیز ، مومن و مهربانم ، هفته ات مبارک 

همچون درختان ایستاده باشی