هفته تجلیل از مقام راهنما

شکســـــته استخـــوان داند ، بهای مومیایی را
هر سال آسمان
با تولد من برفی می شود
و آخرین نفس هایش را می کشد
من متولد زمستانم...
ناگهان
شیشه های خانه بی غبار شد
آسمان نفس کشید
دشت بی قرار شد
بهار شد !
.
22 اسفـنــــــد
حرفهای ناگفته بسیار است ولی باشد برای بعد...
ف ع ل ن
دیر کرده بود.
نشسته بودم روو نیمکتِ پارک، کلاغها را میشمردم تا بیاید. سنگ میانداختم بِهِشان. میپریدند، دورتر مینشستند. کمی بعد دوباره برمیگشتند، جلوم رژه میرفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی شدم. شاخهگلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت میپژمرد. طاقتَم طاق شد. از جامْ بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغها. تاراندمِشان. گل را هم انداختم زمین، پاسارَش کردم. گَند زدم بِش. گلبرگهاش کَنده، پخش، لهیده شد. بعد، یقهی پالتوم را دادم بالا، دستهام را کردم توو جیبهاش، راهَم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد. صدای تُندِ قدمهاش و صِدای نَفَس نَفَسهاش هم. برنگشتَم بهرووش. حتا برای دعوا، مُرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان را به دو گذشتَم. هنوز داشت پُشتَم میآمد. صدا پاشنهی چکمههاش را میشنیدم. میدوید صِدام میکرد. آنطرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پُشتَم بِش بود. کلید انداختَم در را باز کنم، بنشینم، بروم. برا همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق - ترمزی شدید و فریاد - نالهای کوتاهْ ریخت توو گوشهام - توو جانَم. تُندی برگشتَم. دیدمَش. پخشِ خیابان شده بود. بهروو. بهروو افتاده بود جلو ماشینی که بِش زده بود و رانندهش هم داشت توو سرِ خودش میزد. سرش خورده بود روو آسفالت، پُکیده بود. و خون، راه کشیده بود میرفت سمتِ جوویِ کنارِ خیابان. ترسخورده - هول دویدم طرفَش. بالا سرش ایستادم. مبهوت. گیج. مَنگ. هاج و واج نِگاش کردم. توو دستِ چپَش بستهی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نِگام رفت ماند روو آستینِ مانتوش که بالا شده، ساعتَش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت ساعتِ خودم را سُکید. چهار و چهل و پنج دقیقه. گیجْ - درب و داغانْ نِگا ساعتِ رانندهی بخت برگشته کردم. عدلْ چهار و پنج دقیقه بود!

نوشته رضاکاظمی
پی نوشت ---------------------------------------------------------
کاش کسی که می آید،نه...کسی که آمده است ازسمت آبی آسمان، و از مسیر سبز جنگل های خیس،یک درخت باشد! وپر از صدای شلوغ گنجشک ها و سارها. و با خود سکوت نیاورد جای گل و لبخند و گفت وگو !کاش کسی که آمده است،باجان کلمات وواژه ها آشنا باشد و عشق را آغاز نکرده پایان ندهد! ازطراوتِ باران، اولِ عاشقی باشد. کاش بداندعاشق ترین پرنده،پرنده ای ست درسینه ی من،که وقتی بال بال می زند گونه هام می شود دشت گل سرخ! بداند دریا دریا آبی،جنگل جنگل سبز، سرما سرما زمستان-بهار- تابستان-رنگ رنگ پاییز، همه دردل من می گنجند!
کاش باتلنگر سرانگشت عشق، آتش بگیرم، بسوزم، خاکستر شوم،
وتمام!
مديرکل درمان و حمايت هاي اجتماعي ستاد مبارزه با مواد مخدر تصريح کرد: روند افزايش مواد محرک معادل کشورهاي ديگر است و يک روند عجيب و غريب نيست. اين بدان معناست که تعابيري تحت عنوان ايجاد سونامي مواد محرک در کشور، تبليغات و ادعاهاي احساسي و غير علمي است که ميتواند آسيب زننده باشد.

------------------------------------------------------------
تو قهرمانی
و مهم نیست مردم چه می گویند
مردم
همیشه باید حرفی برای گفتن داشته باشند!!!

باید به پا خیزم از آنچه در توان دارم
از دردهایی كه میان استخوان دارم
باید كه از من، از خودِ من باخبر گردم
باید كه صفحه صفحه در تقویم برگردم
باید بسازم آنچه را در راه گم كردم
باید كه برگردم به اصل خویش برگردم
!باید که آقای دوباره موسوی باشم
...باید قوی باشم... ببین! باید قوی باشم
شعری از سید مهدی موسوی
امروز خبرگزاری مهر به نقل سازمان پزشک قانونی نوشته بود که مرگ و میرناشی از مصرف مواد مخدر در سال 90 ، سه هزار و پنجاه نفر بوده . به قول پزشکی قانونی این آمار نسبت به سال قبل 17 درصد کاهش داشته است . آیا براستی شمارش قربانیان اعتیاد و ارائه آمار رو به کاهش مرگ و میر افراد مصرف کننده می تواند نشانگر این موضوع باشد که روی آوردن افراد به مصرف مواد در کشورمان کمتر از قبل شده است ؟ شاید هم نشان دهنده اینست که مصرف کنندگان، در سالی که گذشت موارد احتیاط و نکات بهداشتی را بیشتر از قبل رعایت کرده اند تا کمتر بمیرند . ممکن است مسولین امر و فعالین در حوزه پیشگیری و درمان اعتیاد با اتکا به این دست آمارها با ژست فاتحانه دم از موفقیت و به ثمر نشاندن اهداف کوتاه و بلند مدت خود بزنند . لیکن بعنوان یک مصرف کننده حرفه ایی که سالها با استعمال انواع مواد مخدر و محرک ، دستی در آتش ویرانگر اعتیاد داشته ام ، نظری غیر از این برداشت ها دارم .

برداشت من از کاهش آمار مرگ ومیر مصرف کنندگان اینست که با روند رو به رشد مصرف ماده محرک و بمراتب مخربتری به نام شیشه ، ممکن است افراد مصرف کننده این ماده ازآسیبها و مشکلات جسمی بمراتب کمتری نسبت به مصرف موادی از قبیل هرویین و کراک بهره ببرند و از لحاظ جسمی در کوتاه مدت نسبت به این مواد در حاشیه امنیت بیشتری باشند ولی نباید فراموش کنیم که ضربات و آسیبهایی که مصرف آمفتامین ها از قبیل شیشه ، به افراد مصرف کنندگان این ماده جنایی می زند ، چندین و چند برابر شدیدتر از از استعمال هر ماده دیگری است .
یک مصرف کننده کراک با با بالا رفتن مصرف و تضعیف سیستمهای ایمنی بدن بنوعی اگر در صدد درمان خود برنیاید پس از مدتی سرنوشتی بغیر از داشتن جسمی که بستر مناسبی برای رشد و نمو انواع میکروبها و در نتیجه عفونتهای حاد شده است نخواهد داشت . بمرور فرد از خانواده و اطرافیان رانده می شود و درزیر پلها و گوشه خرابه ها وپرسه در خیابانها ، نشانی مرگ را می گیرد و .. !. تکلیف چنین افرادی که قطعا" تعداد بالایی از آماری که سازمان پزشکی قانونی ارائه داده را به خود اختصاص می دهند ، کاملا معلوم است. هم برای خودشان هم برای خانواده شان هم برای جامعه ...
در مقابل ، مصرف شیشه که امروزه اکثر متقاضیانش را جوانان تشکیل می دهند داستانی متفاوت دارد . فردی که شیشه مصرف می کند فرایند تخریبش از جنبه روحی و روانی در نتیجه تاثیر مستقیم این ماده بر سیستم مغز او بسیار شدیدتر از تخریبات جسمی اوست . رفتارهای مخاطره آمیزی که از کمتر مصرف کننده ماده دیگری به چشم می خورد نشانگر انفجاری عظیم در سیستمهای حیاتی این افراد است که تخریبهایش خانواده و اطرافیان این افراد را بی نصیب نمی گذارد .
تصمیم گیریهای سریع خاص این افراد می باشد که ممکن است در چشم به هم زدنی دستش را به خون کسی آلوده کند یا بعنوان فردی متجاوزجان و مال دیگران را مورد هجوم قرار بدهد . اکثر افرادی که در این چند سال اخیر به خصوص در سالی ک گذشت ، نامشان بعنوان قاتل ، سارق و یا متجاوز در لابلای اخبار حوادث خودنمایی میکند مصرف کنندگان این ماده مخرب هستند . افرادی که مرگ و قرار گرفتنشان در آمار پزشکی قانونی چه بسا آرزوی نزدیک ترین افراد خانواده و عزیزانشان باشد .
مصرف کنندگان شیشه ممکن است از لحاظ جسمی هنوز هم در رگهایشان خون زندگی جاری باشد و از لحاظ ظاهرهمانند مصرف کنندگان مواد دیگر قابل تشخیص نباشند . لذا مردگانی هستند متحرک و خطر ناک که نامشان در هیچ آماری شماره نمی شود . امیدوارم دلخوش بودن به اینکه آمار مرگ و میر مصرف کنندگان مواد مخدر رو بکاهش است باعث نشود چشممان را به روی تصرف لحظه به لحظه تختهای تیمارستانهای آشکار و نهان توسط مصرف کنندگان شیشه ببندیم .
امیدوارم ...
بااحترام . مسافر علی ضیایی
پی نوشت------------------------------------
چند شب پیش که باران شدیدی می بارید وقتی که در صف طویل پمپ بنزین منتظر بودم .داخل یک اتومبیل پژوی آلبالویی رنگ ، دختر و پسری را دیدم که پشت شیشه های بخار گرفته اتومبیل در حال مصرف شیشه بودند و دیوانگی را به هم تعارف می کردند...
همین انگیزه ای شد برای نوشتن این چند خط
شناسنامم پاي منقل سوخت، اما با وجود اين زهره ماري، اسمم يادم مونده، اك... بر (چهار ثانيه طول ميكشد كه تا بقيه اسمش را بگويد) اون زمونا كه سري تو سرا داشتم اك... بر بودم، الان ديگه دوروبريها همه جوره صدام ميكنن...! نور فلش دوربين براي لحظهاي از چرت خماري درش ميياره:“ دارم توي دنيا كثيفم سلطنت ميكنم ؛ هي جوونا ماها كه پيف پيف، بو ميديم... به پاين به ماها نخورين ”! و قهقه چهار پنج نفري شان به هوا ميرود... !
لالايي شبانه مواد مخدر براي معتادان ساعت حوالي 4صبح؛ مكان: شوش؛ سوژه: هفت – هشت بيمار وابسته به مواد مخدر؛ جاي دوري نيست داخل جوي آب، همان مامن هميشگي موشهاي نروژي. حالا ديگر كسي جز موشها جرئت بر هم زدن خلوتشان را ندارد؛ زندگي با موشها خماري ميخواهد... ! معلوم نيست لباسش طوسي بوده يا سفيد، انقدر چرك و سياه است كه مايل به دورنگ تيره شده؛ هنوز خمارنيست، دستانش ميلرزد؛ آماده و مصمم براي كمك به امثال خودش... كش پلاستيكي را تا آخرين توان خود روي بازوي ديگري انقدر فشار ميدهد تا رگ بيرون ميزند... دست به كار ميشود هنوز جاي لخته و خون آبههاي تزريق قبلي خشك نشده... سرنگ را داخل رگ فرو ميبرد و دو ضربه لاجون به گوشت بالاي رگ ميزند، خون پس داده با مابقي خون آبههاي ماسيده روي دستش مخلوط ميشود؛ نيمه جان به رقص خون روي دستش نگاه ميكند... !
ديگري دو دستش را با تكه پارچههاي كثيفي تا مچ دست بسته، هنوز جاي خالي براي سوزن سرنگ دارد، رگ پشت پا جاي دست ندارد، كش پلاستيكي را روي مچ ميبندد؛ نعرههاي خفيف ميزند؛ سرنگ را درست به رگ روي دست، زير انگشت تزريق ميكند...! تن دختركم به خاطر خرج مواد سوخت چيزي به اذان صبح نمانده همه به همان حالت يك ساعت قبل به يك جا خيره ماندند گونيهاي خالي زباله كه حالا ديگر چيزي جز شيرابههاي چسبناك ندارد به روي زمين كشيده ميشود... تك، تك ميروند تا روز ديگري را شروع كنند، روزي ديگر براي دنبال كسب روزي از مخازن زباله، تكدي گري و ... !
يكي از آنها كه تزريقاتچي بقيه بوده، ترياكش را كشيده و سرحال است... فن و فن كنان از مدرك ليسانش ميگويد و از شركتي كه يكسال است اخراجش كردهاند؛ “كمك حسابدار يك شركت دولتي بودم؛ تقريبا هر سه، چهار روز يك بار از شركت ريز ريز دزدي ميكردم ،يك روز قطعات كامپيوترها و كم كم گاوصندوق هم زدم...” “بيپولي بد داغونم كرد... به الانم نگاه نكيد، يه پا واسه خودم خوش تيپ بودم، برو رو داشتم... زياد به زن و بچم فكر نميكنم. فقط يك بار با ديدن دختربچهاي كه ازم ميترسيد ياد حنانه، دخترم افتادم.” “ياد روزي افتادم كه وقتي جيغ ميزد، بدنشرو با ته سيگار يا سيخ كباب كبود ميكردم... ديگه منقل كه بياد وسط خونه آدم هر غلطي ميكند... !” “كبودش كردم تا بذاره گوشواره و النگوها شو در بياورم – واسه خرج اين كوفتي. . ! آخر حنانهبابا، بيصاحاب نميذاشت يه چيزي هم به باباي انگلش بماسه... ” ميخواست ادامه بده اما يكي از معتادها با گفتن(حيف نون الان آشغالا رو جمع ميكنن... ) پشيمانش كرد... شكار لحظههاي خماري آسان است همه پراكنده شدند، يكي سواراتوبوس، ديگري پاي پياده به سمتي كه نميدانست چه مقصدي دارد و تعدادي هم بيحال و افتاده داخل جوي آب... عكاس ما همچنان عكس ميگيرد ميخواهد لحظههاي خماري را شكار كند... سوژههاي بعدي زياد دور نيستند، چه فرقي ميكند شرق باشد يا غرب تهران جنوب باشد يا شمال... اصلا ايران باشد، زير پوستيهاي كشور ما و پايتخش چندان هم پنهان نيستند.
روي يك پل عابر پياده، گوني خواب وكارتن خوابها كنار هم لم كه ندادند... غش كردند؛ يكي به روي شكم خوابيده و از كف سفيد بيرون زده از دهانش معلوم است چه شبي را پشت سر گذاشته، ديگري زير يك گوني به خيال خودش پنهاني، فارغ از نگاه عابران مواد ميكشد و سرش گيج ميرود. سوژه، 10 معتاد كه روانه گرمخانه خاوران هستند، ساعت :7.35 دقيقه بعدازظهر، مكان: بزرگ راه امام رضا يكي از آنها پيت قهوهاي رنگ پلاستيكي را لخ لخ روي زمين ميكشد؛ سكوت سردي حاكم است تا ورودي گرمخانه هم چشمشان روي زمين ميچرخد تا شايد يك بطري پلاستيكي براي فروش پيدا شود؛ به سختي سكوتشان شكسته ميشود اما حاضر به حرف زدن نيستند ميگويند:“ خانم برو پي كارت اگه ده دقيقه ديرتر بريم هم گرمخونه بسته ميشه ، هم از كاسه لوبياخبري نيست... ببينم اگه ما امشب جايي واسه موندن نداشته باشيم؟ شما ميتواني جايي به ما معرفي كني كه ما فقط شب رو بخوابيم؟” و چند نفري با هم قهقه ميزنند... !
حوادث داغ و تلخ در آرايشگاههاي زنانه و پارتيهاي شبانه معتادان تكديگر و بيخانمان كه شبها مهمان گرمخانههاي سطح شهر هستند و البته تعداد قابل توجهي هم در مخروبهها، پارك و ساختمانهاي نيمه كاره بساط شبانه دارند گوشهاي از معضلات به چشم آمده در شهرها و روستاها هستند، زير پوستيهاي شهر همان جوانان شيفته مهمانيها و كلوپهاي شبانه هستند كه قرصهاي اكس را تجربه ميكنند... !
آرايشگاههاي زنانه كه به بهانه مانكن كردن زنان شيوههاي مختلف رابا مواد گوناگون تجويزميكنند و بدنسازيها كه با جان جوانان بازي ميكنند... زير پوستيها هميشه مخفي ميمانند اما با مصرف بالاي مواد مخدر، محركها – مواد تورم زا و نيروزا به تدريج خانواده را با معضل مواجه كرده و همه را از خود فراري ميدهند... معتادان خياباني و بيپناه نتيجه جهل و سوء استفاده باندها و افراد خاص هستند... !
سمیه جاهدعطاییان

این گفته سپیده دختری بیست و دو ساله است که سادهدلانه فریب توصیههای یکی از دوستانش را خورده و به خاطر کم کردن وزن و رسیدن به لاغری مورد نظرش به مصرف شیشه روی آورده اما هرگز فکر نمیکرد که با مصرف شیشه به منجلابی فرو خواهد رفت که بیرون آمدن از آن کاری بس دشوار است.
این دختر جوان که در رشته گرافیک دارای مدرک کاردانی است درباره ماجرای سقوطش به ورطه اعتیاد میگوید: در خانواده 5 نفریمان همگی لاغر هستند و از بخت بد، فقط من از دوران نوجوانی چاق بودهام و این چاقی بیش از حد همیشه رنجم میداد.
اين روزها ثانيه ها تندتر عبور مي كنند
تيك ها زودتر از هميشه تاك مي شوند
روزهايي با طعم دوست داشتن
كه گرم ترين شرينيه دنياست .
همه ي عاشقانه هاي زندگيم
تقديم به دوست داشتني ترين دوست داشتني هاي دنيا
همسفر صبور و مهربانم
مادر...!!
پی نوشت -------------------------------------------------------
تبریک و شادباش فراوان به مناسبت فرارسیدن هفته همسفر ، خدمت همه همسفران مادر و مادران همسفر کنگره 60