با سلام به عزيزان درد آشنا

ازابتداي خلقت راهنمايان گوناگوني جهت هدايت بشر برگزيده شده اند وبه نوعي ميتوان خالق هستي رانيز راهنما ي ايشان يادكرد .واين مراتب به همين منوال ادامه پيداكرده تا به راهنما يان ديگري ازقبيل والدين ومعلمين ومربيان رسيده است . نقطه مشترك ووجه تشابه تمام اين راهنمايان ، راهنمايي فردي براي رسيدن به هدفي است و هركدام باتوجه به شرايط زماني ورسالتي كه به عهده داشته اند افراد را به سمت وسوي هدفي متعالي و خواسته ويا ناخواسته رهنمون شده اند .هرچنداين راهنمايي وكمك گرفتن فرد براي نشان دادن راه مي تواند هم درجهت مثبت وهم جهت منفي صادق باشد .همه افراد در بسياري ازمقاطع زندگي شان از وجود راهناها بهره برده ئچنانچه در زمينه اي به موفقيت برسند ، همواره از ايشان بعنوان يكي از عناصر موفقيتشان ياد مي كنند .با اين مقدمه اندكي به جايگاه ونقش راهنما در كنگره 60 مي پردازم :

ناگفته پيداست كه تمامي مسافرين وهمسفران كنگره 60 روزهاي اول ورودشان به كنگره وانتخاب راهنما را به خاطردارند . زمانيكه بعدازسه جلسه حضوردر لژيون تازه واردين ، راهنمايشان راانتخاب كردند .ورسما"به عنوان مسافرياهمسفر ، سفرشان را آغازكردند .به خاطر مي آورند زماني كه راهنما آنهارادر آغوش گرفت وبه آنها نويد روزهايي خوب وسلامت راداد . روزهايي بدون دغدغه مواد مخدر ونابسامانيها و آشفتگيهايش واينكه رانما با رويي گشوده آنها را به آنها خوش گفته وبه صبرو آرامش دعوت كرد .
هر فرد مصرف كننده كه درروزهاي نخست ورودش به لژيون انساني است ازهمه نظر متلاطم  وعصيانگرومانده ازهمه جا ، ممكن است حتي روشهاي متفاوتي راهم براي رهايي از اعتياد امتحان كرده باشد ودچارياس وسرخوردگي باشد .ولي درجلسات اول حضورش درلژيون به اين مساله پي مي برد كه درمان در كنگره نيازمند گذشت زمان و ممارست بسياراست .   يكي ازمواردي كه اورا درآن زمان جذب مي كند محبتي است كه راهمنا نسبت به وي ابراز مي كند و ديگراينكه پي مي برد اواو وسايراعضاي لژيون هم چنين روزهايي را گذرانده اند
وبه عبارتي از جنس او هستند .همين مساله تاحدزيادي دلش را قرص مي كند ودراو حس اعتماد وآرامش شكل مي گيرد . هرچند كه درروزهاي اول فرد تازه وارد دچار كشمكشها ونوسانات متعددي از نظر جسمي ورواني مي باشد واين مساله امري كاملا" طبيعي است وفرد به خاطر همين بهم ريختگيها لاجرم نمي تواند مطيع وگوش به فرمان راهنما باشد.  لذا راهنما اولين چيزي كه ازاو مي خواهد نظم در مواد مصرفي اوست ....
اين ارتباط متقابل بين رهجو وراهنما ادامه پيدامي كند  حتي به همين خاطر همان جمله معروف :** كه اگر مي خواهي موفق شوي وبه درمان برسي بايد سرت راباسر راهنماعوض كني **
راهنما همچون فردي كه دست نابينايي را مي گيرد و اورا ازمسير دشوار وپرخطري كه خود عبور كرده به سلامت  عبورمي دهد واورا به سرمنزل مقصود مي رساند .او دراين مسير هيچگاه فردرا تنها نگذاشته ودرطول اين مسير همواره مطالبي را به او مي آموزد كه درتمامي مراحل ومراتب سفر وحتي زندگي او نقش كليدي دارد .
او همواره درگوش فرد زمزمه مي كند كه درپايان اين مسير سخت ودرعين حال سهل ، آرامشي وصف ناشدني درانتظاراست.آرامشي با الفباي عشق ومحبت وشهدي به شيريني رهايي وسعادت.
اوجايگاهي دارد به اندازه رسولان عشق و اميد . او چراغ راه  ، من نابيناست ومرهم دل زخمي ام !

مسافر علی ضیائی

 

روزها در حصاری از تاریکی به انتظار می نشستم و شبها ستاره های آسمان اندوهم را یک بیک به نظاره . و سپیده دمان ثانیه های نومیدی را بر دیوار تنهایی ام قاب می کردم  ... تا اینکه تو آمدی !

می دانستم که روزی خواهی آمد و در گذر لحظه های پرازدردم مشام جانم را نوازشی دل انگیز خواهی داد . با مرور روزهای سفرم ، سفری که در آن فانوس محبت تو روشنی بخشش بود ، آوای روح بخش و دلنشینت را با تمام وجودم احساس می کنم .

در این سفر تو بودی و یک آسمان ستاره های پرفروغ روشنایی ، من بودم و دریای بی کران مهرو محبت تو . دراین سفر تو بودی و گلستانی از گلهای یاس و بهاری ، من بودم و لمس آغوش گرم و پرز بخشش تو .

امروز این منم که باید به تو اندیشه کنم. اين كوچك ترين دانش آموز كلاس معرفت و صفای توست كه خود را در اين بوته به پاسداشت تو فرا مي خواند و اين منم كه دنياي بي ريايي و صداقتت را در لحظه لحظه سفرم تجربه كرده ام و با آن خو گرفته ام، بزرگ شده ام، ایستاده ام ، قدکشیده ام  و حالا در زلالي از عطوفت و مهربانيت غرق تماشاي خويش گشته ام .

به خود مي انديشم كه، كه بودم، در كدام مزرعه صبوري، رنج باغبان گل هاي نو رسيده را ديدم، تا آنكه به خود رسيدم و در ژرفاي علم و انديشه، توشه اي از تو برداشتم و خود، باغبان اين گلستان شدم شايد خودت هم نداني كه چه لذت بخش است بر ساحل درياي بي كران دانشت نشستن و كام جان را از آن سيراب نمودن . و چه گواراست از چشمه سار معرفتت، محبت را آموختن و در سايه سار آسماني نگاهت، دريايي از اشك شوق و گريه صداقت را به نظاره نشستن.

تو باغبان دلسوزي بودي كه دست كريم و قلب پر از مهرت را هرگز از من دريغ نكردي.
يادم دادي تا بدانم، راهم دادي تا نمانم و دستم را گرفتي تا سروگونه باشم
و آبم دادي تا كويرستان خشك اين ديار نباشم .

و امروز من به بودنت، به با تو بودن، با تو مرور كردن و با تو گذر كردن از سخت ترين لحظه هاي دشوار زندگيم، افتخار مي كنم و بر خود مي بالم كه راهنمایی چون تو داشتم كه در دنياي طوفان زده روزگار، نگاهش كشتي به گل نشسته ام را سکان دار بود .

سلام بر تو و سلام بر روز تو باد!

به یاد تو هستم تا هستم!
و با تو دنياي زيبايي و معرفت و علم و دانش را تجربه خواهم كرد. هرگز نامت و يادت را از من دريغ مدار كه نام و يادت عجين است با جانم.

روزت مبارک!!

--------------------------

مسافرعلی ضیائی

 

اعتیاد در میان زنان ایرانی افزایش پیدا کرده است. این خبر جدید نیست. نزدیک به یک‌سال است که هشدارها در این باره بیشتر شده است. خصوصا که بنابرآمار منتشرشده در سال 93 تعداد 279 زن معتاد جانشان را از دست دادند؛ که این تعداد نسبت به سال 92، چیزی در حدود 33 درصد افزایش داشت. آنچه که در میان آمار و ارقام بیش از همه مسئولان را نگران کرده، کشیده‌شدن زنان به سمت مخدرهایی صنعتی مانند شیشه است. به تازگی مسئولین حوزه مواد مخدر گفته‌اند برگ جدیدِ اعتیاد زنان بالارفتن میزان مصرف مخدر گُل یا حشیش صنعتی است.

به گفته کارشناسان، هرچند که این روزها اعتیاد زنان رو به افزایش دارد، اما در گذشته نیز نیز زنان زیادی معتاد می‌شدند. اما تفاوت اعتیاد زنانه در قدیم و حال تفاوت در نوع مواد مصرفی، میزان آن و رده سنی اعتیاد است. اگر زمانی برخی از زنان ایرانی در کنار شوهرانشان به کشیدن تریاک مشغول بودند، حال دختران نوجوان ایرانی در محیط‌هایی غیر از خانواده اولین‌بارِ‌ مصرف مخدر را با مخدرهایی مانند شیشه، ماری‌جووانا و علف تجربه می‌کنند.


بنابر آمار رسمی، زنان به طور کلی 10 درصد از معتادان کشور را تشکیل می‌دهند. این 10 درصد بیش از همه حدِفاصل 20 تا 36 سالگی قرار دارد، اما سن خطر برای شروع مصرف مخدر در میان زنان 15 تا 19 سال است. جدای از این آمار، بسیاری معتقدند میزان اعتیاد زنان تا بخش زیادی پنهان است. چرا که اعتیاد زنان ممکن است به دلایل متفاوت اجتماعی و فرهنگی چندان مشخص شود.

گذشته از هر نوع آمار و ارقام رسمی و غیررسمی، مسئولان و پژوهشگران به‌دنبال دلایل واقعی روند صعودی مصرف مواد مخدر در میان زنان هستند. دکتر فرید براتی - کارشناس و روان‌شناس سازمان بهزیستی - در گفتگو با فرارو از دلایل روانی مصرف مواد مخدر در میان زنان ایرانی سخن می‌گوید. او معتقد است تا زمانی که تعریف مشخص و درستی از زن ایرانی نداشته باشیم و نگاهمان را تغییر ندهیم، نمی‌توانم ازاعتیاد زنان پیشگیری کنیم.



فرید براتی‌سده گفت: مسلما ما با افزایش مصرف مواد مخدر در میان زنان روبرو هستیم. اما میزان آن به‌روشنی مشخص نیست. البته آمار که درباره اعتیاد زنان پیش رو داریم به دو دلیل عمده در دستمان هست. یکی از این دلایل افزایش مراکز درمان ترک اعتیاد زنان در سال‌های اخیر است. با تاسیس این مراکز تعداد زیادی از زنان معتاد به این مراکز رفتند که بخشی از آمار توسط این مراکز ترک اعتیاد روشن شد. دلیل دیگر کم‌اهمیت‌تر شدن خوردن "برچسب" یا "انگ اجتماعی" برای زنان است. اگر زمانی زنان اعتیاد را انگی از میان نرفتنی تصور می‌کردند، حال راحت‌تر درباره اعتیاد و مصرف مواد مخدر صحبت می‌کنند.

دکتر براتی با واکاوی دلایل افزایش اعتیاد در میان زنان ادامه داد: دلایل مختلفی را می‌توان برای رشد اعتیاد زنان برشمرد. اما یکی از مهم‌ترین و اصلی‌ترین این دلایل، ابراز وجود کردن از این طریق است. از آن‌جایی که برای ابراز هویت اجتماعی زنان راهکارهای مشخصی وجود ندارد، اعتیاد می‌تواند راهی باشد که زنان خود آن را برگزینند.

وی با تشریح دلایل استفاده از مخدرهایی مانند شیشه و ماری‌جووانا در میان زنان توضیح داد: زن‌ها بیشتر سعی می‌کنند به سراغ مخدرهایی بروند که میزان اعتیادآوری آن‌ها زیاد نیست. زمانی زنان تصور می‌کردند که مخدر شیشه اعتیاد آور نیست، اما پس از مدتی اعتیاد شدید به این مواد مشخص شد. زنان از آن‌جایی که گمان می‌کردند این مواد اعتیاد نمی‌آورند و همچنین می‌توانند خواصی مانند لاغرشدن داشته باشندبیش از سایر مواد به آن‌ها تمایل نشان دادند.

سلامت روان زنان
براتی‌سده همچنین به موضوع مهمی به نام سلامت روان اشاره کرده و در ادامه گفت: بحث سلامت روان زنان در امر اعتیاد بسیار مهم است. اگر اعتیاد زنان روند افزایشی دارد بخش مهمی از آن به مشکلات سلامتِ روان زنان بازمی‌گردد. متاسفانه مسئولان نیز صراحتا گفته‌اند که در مورد بهداشت روانی افراد در طرح تحول نظام سلامت اقدامی نمی‌توان انجام داد. سلامت روان زنان، جزو آن دسته از مواردی است که در مورد زنان نادیده گرفته شده است. از آن‌جایی که نرخ اختلالات روانی در زنان بیشتر است، می‌تواند بر مصرف مواد تاثیر زیادی بگذارد. کما اینکه تمام سیستم‌های اجتماعی و انسانی به یکدیگر مربوط‌اند.

دکتر فرید براتی‌سده درباره نگرانی‌هایی که نسبت به استفاده زنان از ماده گُل وجود دارد و همچنین درباره این مخدر توضیح داد: در حشیش دوماده وجود دارد، که یکی از آن دو خاصیت درمانی دارد و می‌تواند اثرات ماده دیگر حشیش را که با توهم و نشئگی همراه هست کاهش دهد. در مخدر گُل(که به حشیش صنعتی معروف شده) این بخش درمانی و کاهش‌دهنده را از حشیش جدا می‌کنند که تاثیر، شدت و نشئه‌آوری آن را بسیار بیشتر از ماری‌جووانا می‌کند. هشداری که باید در رابطه با این مخدر داد اشکال جدید ورود آن به مصارف مردم است؛ در کشورهای آمریکایی و اروپایی این مواد به صورت چاشنی غذا استفاده می‌شود، که ما باید جلوی ورود این اشکال را بگیریم.

کارشناس و روان‌شناس سازمان بهزیستی همچنین به مخدر خطرناک دیگری به نام بُنزای اشاره کرد و گفت: وجود این مخدر در ترکیه بیداد می‌کند و از آن‌جایی که ترکیه کشوری در نزدیکی ماست ممکن است که این مواد به داخل ایران راه پیدا کند که باید حتما جلوی آن گرفته شود. البته ممکن است تا به حال این مواد وارد ایران شده باشد. ما این مشکل را در مورد مخدر گُل نیز داشتیم. پیش از ورود این ماده به ایران و در اختیار مردم قرار گرفتن آن، بسیاری از مسئولان و افراد وارد شدن آن به کشور را انکار می‌کردند. در حالی که این ماده به دست توزیع‌کنندگان و مردم رسیده بود.

بهترین کار چیست؟

دکتر براتی در ادامه تصریح کرد: ما باید در زمینه مواد مخدر بسیار قوی‌تر و به روزتر عمل کنیم. دو عامل آگاه‌سازی و پیشگیری در این زمینه بسیار موثر است. پیش از ورود مخدرهای جدید ما باید بتوانیم به‌سرعت آن‌ها را شناسایی کرده و نسبت به آن آگاهی ببخشیم. اقدامی که در رابطه با مخدر گُل انجام ندادیم و حالا هرگونه اقدامی نوعی مداخله سطح سوم در این رابطه است و کار از پیشگیری گذشته است.

کارشناس و روان‌شناس سازمان بهزیستی در انتها گفت: متاسفانه دستگاه‌های اطلاع‌رسانی ما ضعیف است. انواع رسانه‌های ما باید دست به دست یکدیگر بدهند و درمورد مخدرها آگاهی‌بخش باشند. با ابراز تاسف باید اذعان کنم که در مدارس ما هیچ اقدامی در این زمینه صورت نمی‌گیرد و همچنین در رسانه ملی آگاهی‌بخشی موثر و مفیدی درباره این مخدرها صورت نمی‌گیرد. کمک به پیشگیری و آگاهی سازی درمورد مواد مخدر در کشور نیازمند راهکارهای جدید و قوی، زیر نظر و مدیریت رئیس دولت و همت رسانه‌ای و همگانی است.

 

 
آفتاب: آنچه در ادامه می‌خوانید، حاصل ساعت‌ها گفت‌وگو با زنان معتاد خیابانی در دو منطقه شوش و مولوی و زنان معتاد خانگی در «TC زنان چیتگر» است؛ کسانی که با وجود تمام تجربه‌های دردناکشان بویژه بر اثر مصرف «شیشه» و بیم‌های آینده، همچنان برای رسیدن به زندگی بهتر می‌جنگند و حالا به تنها چیزی که نیاز دارند محبتی است که کورسوی امید را در دل‌هایشان زنده نگه دارد.

نام‌های بانوان در این گزارش به خواست آنان به صورت مستعار ذکر شده است.

خواندن این گزارش به گروه سنی زیر 16 سال توصیه نمی‌شود.
 
12 ظهر - 2 بهمن - میدان شوش - پارک انبار گندم
 
همه، همدیگر را می‌شناسند. همه مصرف‌کننده هستند. در پارک که قدم بزنی - البته اگر جرأت کنی - پایپ، فندک و حتی سوزن را در دست زن و مرد و پیر و جوان می‌بینی. با یک نگاه می‌فهمند که غریبه‌ای و به حضورت در پارک مشکوک می‌شوند. جلو می‌آیند، سوال می‌کنند که چه‌کار داری و دنبال چه کسی یا چه چیزی هستی؟ من امروز دنبال «فریبا» هستم؛ زنی موادفروش که در «شلتر بانوان» با او آشنا شدم. شلتر، مرکز اقامت شبانه زنان معتاد بی‌سرپناه است، که با مجوز و حمایت سازمان بهزیستی فعالیت می کند.
- بخشید آقا! اینجا فریبا می‌شناسید؟
- فریبا؟ کدوم فریبا؟
- همون که تازه از ترک اجباری فرار کرده، مواد هم می‌فروشه ولی خودش حدود 10 روزه پاکه.
- آهان، فهمیدم کی رو می‌گی. همون پیرزنه. صبح اینجا بود ولی شاید الان رفته مرکز پزشکان بدون مرز. یا شایدم رفته DIC (مرکز ساماندهی معتادان خیابانی) چند تا خیابون اونطرف‌تر.
- نمیدونید کی برمی‌گرده؟ اصلا برمی‌گرده؟
- معلوم نیست ولی صبح اینجا بود. چیکارش داری؟ از کجا می‌شناسیش؟
- یکی از دوستام معرفیش کرده. یه کار شخصی دارم باهاش.
- (زنی که کنار مرد در پارک ایستاده می‌آید وسط بحث): فامیلشی؟ از طرف آقای ... اومدی؟
- نه فامیلش نیستم. یه کار شخصی باهاش داشتم.
- (مرد): دوا می‌خوای؟ پایپ هم دارما. جنس خوب دارم، تایلندی و چینی نیست. با چند سوت (واحد مصرف شیشه) کارت راه می‌افته؟
- نه، من چیزی نمی‌خوام. فقط با فریبا خانم کار داشتم. یه ساعت وایمیستم، اگه نیومد میرم.
 
بقیه درادامه مطلب
ادامه مطلب |  

گزارش جشن تولد پنج سالگی در نمایندگی شهرک غرب ( اینجــــا )

 

مصرف محمد عزیز هروئین بود که توانست پس از سفر اول بمدت 10 و 10 روز باروش درمانی کنگره 60 به درمان و رهایی از اعتیاد برسد و روز چهارشنبه در شعبه آکادمی به جمع سفردومیها بپیوندد .

 
به سختی قبول کرده تا نخ کلاف سردرگم روزهای تاریکش را دوباره از نو باز و سرنوشتش را بیان کند. بانوی جوانی که پنج سال از عمرش را در زیر سقف‌های موقت مقوایی همراه با دلهره و اضطراب، سپری کرده است.
 
مجله مهر نوشت: دستانش را در هم می فشارد، سکوت می کند و مدام به فکر فرو می رود. هر بار که می خواهد موضوعی را بیان کند، رنگ از رخسارش می رود. وقتی یاد آن روزها می افتد، همینکه می خواهد سر صحبت را باز کند، اول یک دل سیر گریه می کند و بعد می خندد و می گوید:«بنویس، روزگار من گریه و خنده است. غم هایش زیاد بود اما حالا خنده اش زیاد شده. خدا را شکر...» دوستانش او را «یاسی» صدا می کنند. زنی بلند قامت و خوش بیانی که روزگاری اعتیاد و بی خانمانی کمرش را خم و او را آواره کرده بود حالا برای خودش دانشجوی درسخوان رشته مدیریت است و برای ما گوشه ای از زندگی اش را بازگو می کند.
 
کسی از گذشته من خبر ندارد!
 
۲۸سال دارد و یکی- دو سالی هست خودش را با درس و کتاب مشغول کرده و کتابچه خاطراتش زندگی قبلی اش را بسته و به قول خودش در صندوقچه گذاشته است که سراغش نرود. یاسی می گوید:« اگر دوستان فعلی ام به ویژه در دانشگاه بدانند که یک روزی من چه سرنوشتی داشتم، بعید است رابطه شان را به من ادامه دهند. اکنون دوستانی دارم که شیوه زندگی ام با آنها تغییر و حسابی حال و هوای متفاوت فرهنگی پیدا کرده است. به همین علت اکنون کسی از گذشته من هیچ چیز نمی داند. از قدیمی ها هم جز یکی از دوستانم که در رشته مددکاری درس خوانده و او را خیلی دوستش دارم، با همه دوستان و آشنایان رابطه ام را قطع کرده ام تا مبادا دوباره بلغزم. حتی دیگر حاضر نیستم خاطرات تلخ و سیاه آن روزها را مرور کنم چه برسد ارتباط با آن دوستان. با یادآوری آن روزها یک حسی مثل خوره به جانم می افتد و تا چند وقت درگیرش می شوم و حالم بد می شود. درست است که آن روزهای واقعی را نمی توانم از تاریخچه زندگی ام پاک و محو کنم و بیرون بیاندازم اما دوست ندارم بازخوانی شان کنم. حالا هم اگر دوستم نبود، سرنوشتم را نمی گفتم. اما فکر کردم شاید بهتر است بخشی از سرنوشت افرادی مثل من را بنویسید تا بلکه یک نفر درس بگیرد و از انحراف دوری کند.»
 
 
 فرار از خانه
 
وقتی اولین بار تنهایی را حس کرده، هشت سالش بوده و در مقطع ابتدایی درس می خوانده است. یک بار هم در دوران راهنمایی به سرش زده تا از خانه فرار کند اما... یاسی آن روزها را چنین  تعریف می کند:« دختر خانواده ای پنج فرزندی هستم که مادرم پس از تولد من فوت و پدرم با دختر عمه اش ازدواج کرده است. همیشه نامادری ام، خواهر و برادرهای بزرگترم را بیشتر دوست داشت. مدام سرکوفت می زد و به من می گفت:« بی عرضه.» بچه هایش هم به من می خندیدند. هر کاری که می کردم یک ایرادی می گرفت. هیچ وقت در مرامش تشکر وجود نداشت. حتی وقت مدرسه رفتم، از همان موقع حرف های او را باور داشتم و فکر می کردم بی عرضه ام. چندسال با هیچ کسی دوست نشدم چون فکر می کردم کسی با من دوست نمی شود. یکبار که از دست کتک هایشان در رفته بودم، چهار ساعت بیرون ماندم اما وقتی هوا تاریک شد، از ترس دوباره به خانه برگشتم ولی برگشتن همانا و دوباره کتک خوردن همان. خیلی سخت بود. او کتک می زد و تهدید می کرد که به پدرم نگویم. تا اینکه در معلم کلاس دومم متوجه مشکل من شد. او خیلی مهربان بود و بهش اعتماد کردم و با او حرف زدم. معلمم با مادر بچه ها زیاد صحبت می کرد. یادم هست با مادر من هم چندباری صحبت کرد اما بی فایده بود.»
 
سراب خوشی های شبانه
 
می‌گوید از بچگی به دنبال راهی برای فرار از خانه بوده و دوست داشته ازدواج کند تا بلکه نجات پیدا کند. یاسی با یادآوری آن روز‌ها بغضش می‌گیرد و صحبت‌هایش را اینطور ادامه می‌دهد: «حوالی میدان امام حسین (ع) زندگی می‌کردیم. وقتی دختری در محله‌مان ازدواج می‌کرد، همه مطلع می‌شدند و بیشتر از همه من دلم می‌گرفت! چون دوست داشتم به جای آن عروس من ازدواج می‌کردم. به همین خاطر با اولین خواستگارم که پسر همسایه‌مان بود، در سن ۱۷سالگی نامزد کردم و بعد درس و مدرسه تعطیل شد. یک عروسی مختصر گرفتیم و با جهزیه کمی راهی خانه او در حوالی میدان خراسان شدم. بدبختی من از‌‌ همان موقع شروع شد. همسرم سعید، اعتیاد داشت و من هم به مرور زمان درگیر اعتیاد شدم. بعد از ازدواج و با‌‌ رها شدن از دست نامادری شرایط زندگی‌ام متفاوت شده بود اما من متوجه آسیب‌های آن نبودم. اعتیاد ذره ذره به جان من رسوخ و مرا درگیر کرد که وقتی به خودم آمدم دیگر خیلی دیر شده بود.» او می‌افزاید: «آدم‌ در شرایط مختلف زندگی متوجه نیست و برای آنهایی که اعتیاد دارند، حواس و قدرت تحلیل شان کم می شود. من هم در آن دوران مدام با توهم زندگی می‌کردم. حالا که به گذشته‌ام فکر می‌کنم افسوس زمان از دست رفته را می‌خورم و آرزو می‌کنم کاش آن دوران را تجربه نمی‌کردم. اما حالا از شرایط این روز‌هایم راضی‌ام و شکر گذار خداوند هستم. »
 
اعتیادی که زود رهاشد
 
گرفتاری های زندگی یاسی وهمسرش از زمانی شروع شده که سعید به خاطر مصرف زیاد الکل، از محل کارش در پیک موتوری اخراج می شود. یاسی می گوید:« خب سعید حالت عادی روحی نداشت پرخاشگر شده بود و با همه دعوا داشت. به همین علت از محل کارش اخراج شد. درست همزمان با وقتی بود که من و او وابستگی شدید به الکل و شیشه پیدا کرده بودیم. اوضاع سخت شده و اجاره خانه مان چند ماه عقب افتاده بود. تااینکه ۶ماه بعد از ناتوانی در پرداخت اجاره، صاحبخانه وسایلمان را که اندازه یک وانت هم نمی شد بیرون گذاشت پول پیشی را که دستش داشتیم بابت بدهی برداشت و ما آواره شدیم. درست آن موقع بود که دوستانمان را شناخیتم. همه ما را تنها گذاشتندو هیچ کسی به ما پول و مواد نمی داد. یک ساختمان نیمه کاره در حوالی نظام آباد بود که چند شب اول را آنجا بودیم. اما اهالی ما را به پلیس تحویل دادند و بعد مجبور شدیم جایمان را عوض کنیم. چندباری تغییر مکان دادیم و هربار زمین خاکی و خلوتی را پیدا می کردیم تا بتوانیم آنجا بمانیم. همزمان وسایلی که داشتیم را کم کم فروختیم تا خرجمان را تأمین کنیم. بی کاری و بی پولی شرایط زندگی مان را دشوار کرده بود. یک روز همسرم که از آلونکی که در آن بودیم بیرون رفت و دیگر برنگشت.»
 
دلهره های شبانه
 
زندگی یاسی پس از فوت همسرش تغییر کرده و دشوار تر شده است. او می گوید:« دیگر تنها شده بودم. هرچه بود، سعید مرد بالای سرم بود. اما وقتی دیگر برنگشت شرایطم سخت شد. چندباری خواستم از دوستانش کمک بگیرم اما کسی کمکم نکرد.شرایط آن روزهایم خیلی سخت بود. زباله ها را می گشتم تا بلکه لباس و غذایی پیدا کنم. میان شمشادهای بوستان شوش تا پارک اندیشه و ملت می رفتم تا شب به صبح برسد. زندگی سختی بود. دراین رفت وآمد ها به چند نفر از زنانی مثل خودم دوست شدم. یک مدت با هم اموراتمان را سپری کردیم اما با آنها دچارمشکل شدیم. آواره بودیم. استرس داشتم. باید خیلی مواظب خودم می بودم. بالاخره کارتن خوابی برای زنان با دشواری های بیشتری همراه است. آن موقع که تنها بودم از ترس اینکه حضور جلب توجه نکند، در تاریکی دراز می کشیدم و روزهای سرد از سرما می‌لرزیدم. به خاطر همین هنوز زمستان را دوست ندارم. دیگر با سگ ها دوست شده بودم. تا اینکه خیلی اتفاقی با دوستم که حالا مددکار است آشنا شدم. شاید باورتان نشود اما وقتی دستم را به سویش دراز کردم که پول بگیرم، او من را شناخت و زندگی ام متحول شد.» وقتی می خواهد از دوستش یاد کند، او را چنین توصیف می کند و ادامه می دهد:« اسمش فرشته است. خودش هم مثل فرشته هاست. خیلی کمک کرد. از ترک اعتیاد تا حمایت شخصی برای ادامه تحصیلم. حالا هم دانشجویم، همه لطف خداست که به واسطه او دستم را گرفت.»
 
پایان شیرین یک کارتن خواب
 
شنیدن روایت زندگی پر نشیب یاسی خیلی مفصل و طولانی است که در این فرصت مجال شرح آن نیست اما یاسی تأکید می‌کند: « شعار نمی‌دهم اما باورکنید خانواده اصلی ترین کانونی است یک بچه به ویژه دختر می‌تواند از آنجا منحرف شود یا به جایی برسد. به همین دلیل مادران می‌توانند نقش خوبی در هدایت و همراهی دخترانشان در راه درست داشته باشند. از خانواده‌ها می‌خواهم با بچه‌هایشان دوست باشند و آنها را از خود دور نکنند تا آنها وقتی محبت یک فردی را در بیرون از خانه می‌بینند، به آن جلب نشوند و زندگیشان دستخوش تغییراتی مثل من و امثال من نشود. زندگی من هم به لطف خدا و همراهی فرشته من که در همه این چند سال برایم خیلی زحمت کشید، تغییر کرد. امیدوارم بتوانم زحماتش را جبران کنم.» او می‌افزاید: « ترک اعتیاد و احیای دوباره زندگی‌ام خیلی سخت بود اما به لطف خدا مهیا شد. خیلی طول کشید و سخت بود تا دیپلم بگیرم و کنکور بدهم ولی موفق شدم. خواستم و تلاش کردم خداوند هم به واسطه دوستان خوب کمک کرد. الان حضور در دانشگاه و هم صحبتی و رفت وآمد با دانشجویان روحیه‌ام را بهبود بخشیده و موجب افزایش اعتماد به نفسم شده است. . زندگی‌ام حالا سرشار از امیدواری و انگیزه شده است. خودم به مدارس می‌روم برای بچه‌ها درباره اثرات مخرب آسیب‌های اجتماعی صحبت می‌کنم تا آن‌ها آگاه شوند و آگاهانه زندگی کنند.»
 
منبع : فرارو
 

معتاد ( نــــــه ) ، مسافـــــــــر ( آری )

این مقاله را اینجا بخوانید

 

روز چهارشنبه یکی دیگه از اعضای لژیون برهائی رسید . وحید حدود 17 سال سابقه مصرف انواع مواد رو داشت . نزدیک11 ماه پیش با مصرف متادون و شیشه به کنگره اومد . 

پی نوشت ------

وحیید عزیز رهائیت مبارک

 

Make your flash banner free online