اعتیاد درد بیخدایی ست...
دردی ست که نهتنها شعله به جان مصرفکنندهای که اسیر او شده میکشاند، بلکه این آتش، تا عمق وجود تکتک اعضای خانوادهی او نیز نفوذ میکند و تا عمق جانشان را میسوزاند...!
سوزشی که تنها و تنها، خدای مهربان از آن باخبر است و دیگر هیچکس دیگر از عمق آن باخبر نیست...!
و کودکی که در دنیای خود، به بازیهای کودکانهی خود مشغول است و بزرگترین قهرمان زندگیاش، پدر اوست، با دیدن آب شدن این قهرمان، چه رنجی را در آن دنیای پاک و معصومانهی خود تجربه میکند!
و سخت است رسیدن بهجایی که از آن قهرمان، حتی نامی نمانده باشد که بخواهی او را "بابا" صدا کنی!!!
و این نامهی دختری است که پدرش را زیر آوارهای اعتیاد، در حال از دست رفتن میدید و هیچ راهی به غیر از نوشتن حس و حال ناب و خالصانهاش نداشت...
شاید...!

سلام ... منم ریحانه دخترت، دختری که هیچوقت دوستش نداشتی...!
اول از همه یک تشکر میکنم که به سرکار میروی و برایمان مسکن و پوشاک تهیه میکنی، ولی من از امروز به بعد تو را زیاد دوست ندارم؛ خودت هم خوب میدانی چرا! چون که...
من حتی دیگر نمیتوانم به تو بگویم بابا!
به نظرت چرا؟
تو صدبار رفتی کمپ؛ صدبار گفتی این دفعه با دفعههای قبل فرق میکند و خوب میشم و سال دیگر بهترین بابا میشم! این سال کی میآید؟
تا کی میخواهی اینطوری زندگی کنی؟ هان؟
من برای خودم متأسفم که بابایی مثل تو دارم! دوازده سال مادرم زندگیاش را بهپای تو ریخت. چون که تو را با تمام وجودش دوست داشت. ولی نمیدانم تو چطور؟ چون اگر دوستش داشتی این کارها را انجام نمیدادی!
مادرم هیچوقت از تو انتظار طلا گرفتن و داشتن لباسهای گرون رو نداشت، چون تو را درک میکرد و میفهمید که پولنداری.
آنوقت تو همیشه پولهایت را برای خرید سیگار و مواد و شربت متادون خرج میکنی. این اوضاع تا کی ادامه داره؟ تا آخر عمرت؟!
من یک بابای سالم میخواهم، نه یک بابای سیگاری که مواد هم میکشد؛ من همیشه شربتهای متاودنت را زیر بخاری میدیدم. من دیگر نمیخواهم به تو بگویم بابا. اگر مجبور نبودم و به خاطر مامان نبود دیگر در این خانه زندگی نمیکردم. باور کن میرفتم گدایی، باور کن حاضر بودم گدایی بکنم ولی با تو زندگی نکنم.
میدانی چرا برگهام خیس شده است؟ چون گریه میکردم و این نامه را مینوشتم....!
خداحافظ ... برای آخرین بار بابا...!

و این نامه میرسد به دست پدری که روزی قهرمان دنیای دختر کوچکش بود...!
و پدر هم، با این که زیر آوار اعتیاد فروریخته است، اما آتش این کلماتی که از عمق وجود فرزندش بیرون آمده، در وجودش آتش دیگری به پا میکند...
آتشی که او را بر آن میدارد تا از ته دل و با تمام وجود، از قدرت مطلق یاری بخواهد و عزمش را جزم کند که نه تنها دوباره "بابا" ی دخترش، بلکه قهرمان روزهای پیش روی زندگی او باشد...
و او دوباره اقدام به رهایی از این بند سخت و سهمگین کرد... اما این بار با دفعات قبل بسیار فرق داشت...
چون این بار درمان، در مکان مقدس و امنی به نام کنگره 60 در حال اتفاق افتادن بود و دختر از دیدن معجزهی نجات پدر، هرلحظه به وجد میآمد و همراه با زنده شدن پدر، او هم زنده و سرشار از شوق و شادی میشد...
تا این که بالاخره آن روز از راه رسید...
روزی که انگار تمام روزهای سخت کودکیاش را طی کرده بود تا به آن روز برسد....
روز خوش رهایی پدر...
و این بار باز دستبهقلم شد تا دوباره از احساسش برای پدر بگوید..

سلام میکنم به بهترین پدر دنیا. پدری که چون کوه دردها و سختیها را تحمل کرد...!
پدر عزیزم من از وقتی که بزرگ شدم و متوجه شدم که بیمار هستی، واقعاً ناراحت شدم و دیگر به زندگی امیدی نداشتم و شبهایی که شما و مادرم بحث میکردید، آنوقت که شما وسیلهای را برمیداشتید که تا شاید آن را بهطرف مادرم پرت کنید من میترسیدم که شما آن را واقعاً بهطرف مادرم پرت کنی؛ چون بیمار بودی و متوجه کارهات نبودی! من وقتیکه با گوشهای خودم میشنیدم که مادرم میگفت: من طلاق میگیرم و ازاینجا می رم، شبها تا دیروقت نمیخوابیدم که مراقب باشم مادرم نرود و همینجا بمونه و بسوزه و بسازه....!
من خیلی از شما تشکر میکنم که به خاطر زندگی بهتر و آسایش بیشتر ما، خودت را درمان کردی. علاقه من نسبت به شما روزبهروز بیشتر میشود.
بابای عزیزم نمیدانی که چقدر خوشحالم، انگار که دنیا را به من دادهاند.
من از آقای مهندس ممنون هستم؛ چون که پدرم، زندگیام و همهچیزم را به من برگرداند. امیدوارم که شما دیگر به این چیزها فکر نکنید و حتی رهایی سیگارت را هم از آقای مهندس بگیرید و من بازهم برای رهایت از سیگار جشن بگیرم و نامه بنویسم. پدر عزیزم خیلی خیلی از شما ممنون هستم من فقط از شما یک خواسته دارم و آن این است که وقتی که خواستی سیگارت را درمان کنی، اگر با ناآگاهی دچار وسوسه برای کشیدن سیگار شدید به من بگویید تا شاید با حرفهایی که به شما میزنم دیگر از اینکارهای بد نکنی، امیدوارم که اینگونه نشود.
راستی میخواستم بگویم که شما با این که مسافر بودی و همینطور بیمار، هیچچیزی برای من کم نگذاشتید و تا آنجایی که توان داشتید نیازهای من را برطرف میکردید. من از شما میخواهم حالا که دیگر بیمار نیستید بیشتر کار بکنید و نیازهای من و حدیث و مادرم را بهتر برآورده کنید.
دختر عزیزت ریحانه
دوستت دارم پدر جان...
رهاییات مبارک باد.

عشق؛ قامتها را راست، اندیشهها را پاک و حیات را برای گزینش بهتر در انسان، تقویت و انسان را خلاق به جهت تمامی علوم آماده میگرداند...
پس ما به دنبال چه هستیم؟
شاید معنی آن را ندانستیم...
به همین سبب، هنوز هم عدهای از ما سرگردانیم...
به امید روزی که هیچ فرزندی، به خاطر اعتیاد پدر، چشمانش خیس اشک نباشد...
و اگر چشمی بارانی میشود، تنها از شوق رهایی باشد...
نویسنده: همسفر ریحانه
تصویرگر: مسافر کاظم