آرزوهایی که با مصرف شیشه و حشیش بر باد رفت
متنی که می خوانید صحبتهای شخصی است که هنوز درگیر مواد مخدر و عاجز و درمانده به دنبال راهی برای درمان یا به قول خودش ترک مواد بود، چند روز پیش وقتی سرکار میرفتم در ایستگاه اتوبوس خیابان آزادی با او برخورد کردم حالش خوب نبود و درخواست یک نخ سیگار کرد صحبتمان گل کرد و شروع به درد دل کردن کرد، میگفت نامش بهزاد است دانشجوی اخراجی رشته الکترونیک ...
بهمن 1388 امتحانات پایان ترم، تلاش مضاعف برای درس خواندن، فیزیک و الکترونیک، ساعت 9 شب، علیرضا هم دانشگاهی ام وارد اتاق شماره 3 خوابگاه در طبقه دوم شد.
قرار بود با رامین و محسن تا صبح بیدار بمانیم و درس بخوانیم که علیرضا هم به جمعمان اضافه شد، علیرضا آمد، علیرضا خندان با 2 گرم شیشه در دستش آمد، البته من نمی دانستم که به آن شیشه میگویند، به ما گفت امشب فاز درس داریم و تا صبح بیداریم بسته ها را روی میز انداخت، همه بچه ها خوشحال بودند، من نمیدانستم موضوع از چه قرار است، تا به خودم آمدم دیدم محتویات بسته را در لوله ای شیشه ای ریخته و فندک و سیگار هم روشن شد.
محسن گفت اول به بهزاد بدهید چون او قرار است به ما درس بدهد و از من خواستند که بکشم، امتناع کردم و گفتم این دیگر چیست همه با خنده گفتند معجزه قرن، فقط دو دود بزن اگر نخواستی دیگر نکش، من هم سیگارم را نصفه رها کردم و 4 یا 5 دود گرفتم، بقیه را بچه ها کشیدند، اولش چیزی متوجه نشدم، کتاب و دفتر را پهن کردیم، آرام آرام احساس کردم تمام سلولهای بدنم باز شده و مغزم مثل قلبم میزند عجیب بود تا صبح بیدار ماندیم و تمام کتاب الکترونیک را دوره کردیم اما روز بعد 48 ساعت خوابیدم تا دوباره فردا شب و شبهای متوالی دیگر ...
یک ماه به همین منوال گذشت و در این یک ماه فقط 8 روز خوابیده بودم و مصرفم ادامه دار شده بود احساس میکردم به کمک این ماده تا فوق دکترا هم پیش میروم تازه اعتیاد هم ندارد چون مورفین ندارد! اما افسوس!
شش ماه بعد:
شش ماه مداوم شیشه مصرف می کردم و در این بین حشیش هم اضافه شده بود تا اینکه متوجه شدم اغلب وقتم به جای درس خواندن صرف مواد کشیدن میشود، تصمیم گرفتم دیگر مصرف نکنم اما هر کاری کردم نشد مثل خوره به جانم افتاده بود، نه من او را ترک میکردم و نه او مرا ترک می کرد، تا اینکه یک روز در حین خریدن مواد دستگیر شدم و یک هفته در بازداشت بودم، این قضیه را به فال نیک گرفتم و با خودم گفتم اگر بیرون بیایم دیگر مصرف نخواهم کرد، مثل یک کمپ اجباری اما این پایان داستان نبود، از بازداشتگاه که بیرون آمدم احساس کردم همه چیز تمام شده اما فکر مواد از سرم بیرون نمیرفت تا اینکه حراست دانشگاه احضارم کرد آنها متوجه بازداشتم شده بودند، در اتاقم هم مقداری حشیش و قرص پیدا کرده بودند به حالت تعلیق از تحصیل در آمدم آنقدر عصبانی شدم که نشستم حسابی مواد مصرف کردم و دانشگاه را به هم ریختم آنها هم نامردی نکردند و حکم اخراجم را به دستم دادند.
بگذریم الان که در خدمت شما هستم کلی تخریب روحی و جسمی دارم، آرزوهایم همه بر باد رفت، شبها توهم دارم و خوابم نمی برد اگر هم خوابم ببرد تا صبح کابوس می بینم، در دفع ادرار دچار مشکل شده ام، احساس می کنم همه مردم مرا نگاه می کنند، از اینکه در چشمهای کسی خیره شوم میترسم، گاهی نا خودآگاه گریه میکنم.
(با گریه) بخدا قسم خسته شده ام، نمی خواهم دیگر یک معتاد باشم اما راهی بلد نیستم ...، دو روز مصرف نمی کنم اما نمی توانم دوام بیاورم ...، تو را بخدا شما راهی سراغ دارید؟ آیا می توانم دیگر شیشه مصرف نکنم؟ کسی نیست کاری برایم انجام دهد، میشود شما هم مرا تنها بگذاری؟ ...
نمیدانم وقتی شما این مطلب را می خوانید چه قضاوتی در این مورد خواهید کرد اما من افسوس می خورم، نه برای این شخص و یا اشخاص دیگر، بلکه برای اینکه هنوز آگاهی و اطلاعات درستی در مورد پیشگیری و درمان معضل اعتیاد در درون جامعه وجود ندارد.
اما من تنها کاری که میتوانستم برای او انجام دهم این بود که نشانی کنگره را به او بدهم امیدوارم او و دیگر ره گم کردگان راه درست را پیدا کنند.
باتشکر
تهیه و تنظیم: فرشید
منبع: وبلاگ نمایندگی شادآباد
... اين يك تبليغ نيست ! باوري است در ناباوري براي آناني كه در گرداب گم وگيج اعتياد غوطه ورند . شروعي است براي خستگاني كه در آخر خط هستند . روزنه نوري است براي افراد نااميدي كه در اعماق تاريكيها بسر مي برند . .. كنگره 60 را مي گويم همانجايي كه مرا و صدها همچو مني را زندگي دوباره بخشيد !